تبليغاتX
بی خوابی
 
   
     
 
 
 
                                                   
یک تصویر: جک لمون

1925-2001       


11-11-1388

                                                    یک تصویر: جان فورد                                                                        

امروز، سالروز تولد «جان فورد» کبیر است؛ فیلمسازی  که جایگاه مهم و ارزشمندی در تاریخ سینما دارد و بسیار قابل احترام است و از او به عنوان بزرگترین کارگردان تاریخ سینما یاد می کنند.  سینمای جان فورد، آن شاعرانه گی و زیبایی تصاویر، آن تمدن برخواسته از دل سرزمینی وحشی،آن عشق به سرزمین و خانواده،آن واقعگرایی های اجتماعی، آن پاکی و معصومیت و انسانیت، آن شوخ طبعی شیرین، آن آسمان آبی و ابرهای  منحصر بفرد، آن سایه های سیاه و  نورهای آفتابی سفید و آن سرشت و طبیعت شخصیت های فورد، در فیلم هایی سرشار از زنده گی و واقعیت های زنده گی، خاطره انگیز و به یاد ماندنی است. درست است که «فورد» زنده نیست، اما آثارش هنوز زنده هستند.

بدون شک «جان فورد» پدر سینمای وسترن است و در واقع او بود که وسترن را به یک ژانر مستقل سینمایی تبدیل کرد. احتمالا اگر فیلمسازی مانند «فورد» نبود و آن وسترن های اصیل و باشکوه را خلق نمی کرد، شاید سینمای وسترن از همان اوایل دهه 1960 دیگر تمام شده بود. تاثیر او بر فیلمسازان نسل بعد از خود یعنی «سام پکین پا»، «سرجیولئونه»، «دان سیگل» و بعدها «کلینت ایست وود» و حتی «کوین کاستنر» به وضوح دیده می شود.

«جان فورد» کارنامه سینمایی پرباری دارد؛ بیش از صدفیلم در این کارنامه دیده می شود که نیمی از آن در دوران سینمای صامت و نیمی دیگر در دوران سینمای ناطق ساخته شدند، از این رو پرداختن به سینمای «جان فورد» کاری بس دشوار است، اما از جهتی دیگر موضوعی بسیار جذاب، پر از هیجان  و خاطره انگیز و تمام نشدنی است. سینمای «جان فورد» سینمایی عمیق است، اقیانوس است، و چقدر به این گفته «جیمزاستوارت» نزدیک است که می گوید: «هر چه را که شنیده اید، هر چه را که در تمام عمرتان شنیده اید، بگیرید و صد برابر کنید، با این حال هم تصویر «جان فورد» به دستتان نخواهد آمد».

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
   
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

دلیل این بود: در واقع همه چیز از آن دویدن ها بر روی سنگ فرش های خیابان شروع شد!

فیلم «از نفس افتاده» «a bout de suffle» به سال 1960، نخستین اثر بلند سینمایی «ژان لوک گدار» «Jean-Loc Godard»فیلمساز و منتقد مشهور فرانسوی است. «گدار» این فیلم را بر اساس طرحی چند خطی از «فرانسوا تروفو» و با همیاری «کلود شابرول» که راهنمای هنری فیلم نیز بود، موفق به ساختن آن شد. در حقیقت فیلم «ازنفس افتاده» حاصل مشترک چند تن از منتقدان مشهور سینمای فرانسه بود که برای مجله معروف سینمایی "کایه دو سینما" «cahiers du cinema» قلم می زدند: آندره بازن، ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو، اریک رومر،ژاک ریوت،آلن رنه،ژاک دمی،کلود شابرول و... این منتقدان بانی جنبشی در سینمای فرانسه بودند که به «موج نوی سینمای فرانسه» لقب گردید. آنان با ناراضی بودن از آثار بعضا«ادبی» که در فرانسه ساخته می شد و با بی روح خواندن آنها، به ستایش از فیلم ها و فیلمسازانی برخاستند که تا آن زمان توجه چندانی به آنها نمی شد؛ در اصل این منتقدان معتقد بودند، که در یک اثر سینمایی، جدای از هرچیز، این کارگردان است که حرف اول را می زند و به معنای واقعی سازنده فیلم است. از کارگردانانی که مورد حمایت «موج نوی سینمای فرانسه» قرار گرفتند، می توان به «آلفرد هیچکاک»،«جان فورد»،«هاوارد هاکس»، «اورسن ولز»،«نیکلاس ری»، «ژان رنوار» و... اشاره کرد. در اواخر دهه 1950، برخی از این منتقدان برای اینکه افکار و نظریه های خود را منعکس کنند پا به عرصه فیلمسازی نهادند: کلود شابرول با فیلم «سرژ زیبا»، فرانسوا تروفو با فیلم «چهارصد ضربه» و ژان لوگ گدار با فیلم «از نفس افتاده» از پیشگامان برجسته موج نوی سینمای فرانسه محسوب می شوند. البته «گدار» نقش مهمتری از دیگر دوستانش داشت و توانست با همان نخستین فیلم اش قواعد و مشخصه های «موج نو» را به بهترین شکل به تصویر بکشد.

«از نفس افتاده» از آثار مهم موج نوی سینما فرانسه و از بهترین فیلم های «گدار» اکنون پس از گذشت چند دهه از زمان ساخت اش، هنوز اثری تروتازه،صمیمی و در عین حال رمانتیک است. «گدار» در همین نخستین فیلم اش، نشان می دهد که فیلمسازی غیرمتعارف است؛ قاعده شکن، غیرقابل پیش بینی، هرج و مرج طلب،تاثیرگذار و با تفکرات ی مدرن و البته با حس سرزنده گی و عشق به سینما. موج نو، گدار، و از نفس افتاده، آنقدر تاثیر گذار بود که «فرانسوا تروفو» در ستایش اش اینگونه می گوید: سینمای قبل از گدار و سینمای بعد از گدار. «از نفس افتاده» به دلیل شیوه کار غیر متعارف گدار، حال و فضایی مفرح و سرگرم کننده دارد؛ از فیلمنامه ای که بر اساس طرحی چند خطی سرهم شده بود و دیالوگ هایی که بعضا توسط کارگردان خوانده شده بود، از شخصیت های جذاب و دوست داشتنی، از ظاهر بی قید و بند فیلم که به منبع انرژی و سرزنده گی تبدیل می شود، از فیلمبرداری در کوچه و خیابان های پاریس، در حالی که از نورپردازی چندان خبری نیست، و حتی از حضور «ژان پیر ملویل کبیر» در فیلم به عنوان یک نویسنده و حضور کوتاه شخص «گدار» در فیلم. به نظر می رسد این اثری است که به سرعت ساخته و پرداخته شده است، این یک فیلم زنده است. داستان فیلم «از نفس افتاده» درباره مرد جوانی است «میشل پوآکار» با بازی «ژان پل بلموندو» (بی کار،سرکش و بی قرار) علاقه مند به شخصیت سینمایی همفری بوگارت؛ روزی در شهر مارسی، اتوموبیلی را به سرقت می برد و با اسلحه ای که در اتوموبیل می یابد، به طرف پلیس ی شلیک می کند و او را می کشد. میشل به پاریس می رود و در آنجا دختری به نام «پاتریشا فرانچی» با بازی «جین سیبرگ» را می بیند. پاتریشا، دختری اهل آمریکاست که در شانزلزه لیزه روزنامه می فروشد؛ آنها مدتی را با هم در شهر پاریس می گذرانند و در حالی که قرار است با هم به ایتالیا بروند، میشل توسط پاتریشا به پلیس لو داده می شود و در نهایت مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و کشته می شود.

در حالیکه فیلم به نظر می رسد با قالب های تجاری و فیلمسازی استودیویی مخالف است، به طور مکرر با جنبه هایی از سینمای آمریکا بازی می کند و به آنها رجوع می کند. در اوایل فیلم «میشل» قهرمان فیلم، را می بینیم که در کنار یک پوستر سینمایی ایستاده  و عکس قهرمان اش را تحسین می کند؛ پلیس در طول فیلم در تعقیب میشل، شبیه به سایه های رنگ و رو رفته ای از گونه های قدیمی تر فیلم های آمریکایی است، آنها زیاد «غر» می زنند و تا حدودی حالت طنز دارند. در فیلم صحنه هایی وجو دارد که در عین حال، شبیه به صحنه های فیلم های آمریکایی است، در صحنه ای از فیلم ،«پاتریشا» ، «میشل» را از داخل یک پوستر لوله شده نگاه می کند، دوربین از لوله پوستر زوم می کند، سپس با یک «کات» به صحنه ای می رویم که «میشل» و «پاتریشا» یکدیگر را در آغوش گرفته اند؛ این تقلید از صحنه ای مشابه از فیلم «چهل تفنگ» 1957، ساخته «ساموئل فولر» است که «گدار» آن را به شکلی تماشایی به تصویر می کشد. در فیلم شوخی ها و لحظات کمیکی نیز وجود دارد که گاه با تغیراتی ناگهانی در داخل و میان سکانس ها، به لحظات جدی تبدیل می شوند؛ در این مورد آغاز فیلم مثال خوبی است: میشل یه مونولوگ «تک گویی» پر طمطراق را ارائه می کند (میشل به سمت دوربین نگاه می کند و این دیالوگ ها را می گوید: می دونید من فرانسه رو خیلی دوست دارم... اگه شما دریا رو دوست ندارید، اگه کوهستان رو دوست ندارید، اگه دشت و دمن رو دوست ندارید... آدم بی ذوقی هستید!) و در حالیکه در یک جاده روستایی در فرانسه مشغول رانندگی است، او سرعت می گیرد و یک پلیس او را تعقیب می کند، میشل از جاده خارج می شود و هنگامی که در حین تعقیب است به پلیس شلیک می کند. قتل تصادفی است و انگیزه و معنی ندارد، شبیه به یک نسخه کمدی است که ناگهان به یک درام جنایی تبدیل می شود که در آن شخصیت ها با استرس و تنش همراه هستند و اغلب به عنوان افرادی بی رحم و روان پریش تبدیل می شوند... فیلم «از نفس افتاده» از طریق یک روش، «راه» طولانی را به سمت تضعیف ساختار منسجم و مکانیزم توصیفی مرتبط با ساختار روایی غالب حرکت می کند و این در حالی است که فیلم از سنت های روایی در کل فاصله نمی گیرد.  ساختار دیداری داستان فیلم، حتی با شدت بیشتری در برابر سبک سنتی فیلم ها عمل می کند و به طرزی روشمند از اصول و قوانین زیبایی شناسی تعریف شده توسط ویرایش مداوم فاصله می گیرد، در حالی که به طور متناوب بر توالی های طولانی مدت تکیه می کند؛ و همینطور بر برش های ناگهانی (که اغلب با دوربین های روی دست گرفته شده اند). افسارگسیختگی تقریبا بی قید استفاده از دوربینی در سبک «موج نو» به شکل خاصی وجود دارد: استفاده روشمند از برش های ناگهانی و نمایش های بی سروته و مکالمات تکراری و اصولی، استفاده از نورهای غیرمتمرکز و کنتراست متوسط ، روش های مدرن در مقابل سنت های قراردای، نمایش بافت شهری، اجتماعی و فرهنگی... به نظر می رسد که اغلب، سکانس ها در فیلم برای نمایش آنچه که می تواند توسط دوربین به نمایش گذاشته می شود به کار می رود تا اینکه داستان را در یک قالب منسجم پیش ببرد.

کاراکتر «میشل» (ژان پل بلموندو) به خاطر نوع رفتارش، نمونه ای از یک قهرمان بیگانه با «خود یا محیط» و معتقد به اصالت وجودی است که اغلب در فیلم های «موج نو» دیده می شود و همچنین کاراکتر«میشل» به نوعی تقلید از کاراکترهای فیلم های گنگستری گذشته است. کاراکتر بازیگر زن «پاتریشا» (جین سیبرگ) بازیگر آمریکایی  برخاسته از روش های بازیگری از نوع آمریکایی در این فیلم با روش های غیرقراردادی و بداهه پردازانه «گدار» خو می گیرد و حاصل اش ،کاراکتری متفاوت از «جین سیبرگ» بوجود می آورد که بسیار جذاب و دوست داشتنی است.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

این مطلبی ست درباره سینمای "سرجیولئونه". یک فیلمساز صاحب سبک «به لحاظ فرم آثار» که جایگاهش در سینما از مقام والایی برخوردار است، و اینک پس از گذشت 20 سال از زمان مرگش هنوز، تاثیرگذار است. سرتاسر زنده گی لئونه سرشار از سینما ست... و  این مطلب ابتدا قرار بود فقط نگاهی باشد  به آثار مهم لئونه، اما به دلیل اهمیت  و ویژگی های دوران قبل از فیلمسازی حرفه ای اش، بهتر دانستم که نگاهی داشته باشم به هر دو دوران زنده گی او، دوران اوج فیلمسازی و دوران قبل از آن.

«به بهانه سالروز تولد تهيه‌كننده، فيلمنامه‌نويس و فيلمساز ايتاليايي»

حسن نيازي
منبع: تهران امروز

سرجیولئونه، در سال 1929 در شهر «رم» به دنیا آمد. او بزرگ شده در یک خانواده هنرمند بود؛ پدر لئونه «وینچستو لئونه» که بعدها به «روبرتو روبرتی» تغییر نام داد، بازیگر تئاتر و از فیلمسازان دوران سینمای صامت بود، پدر لئونه   اولین وسترن سینمای ایتالیا را ساخت و علاوه بر این، رئیس انجمن کارگردان های ایتالیا نیز بود. مادر لئونه نیز در بسیاری از فیلم های پدرش بازیگر اصلی بود. نخستین فعالیت هنری لئونه در سن 19 سالگی شکل گرفت، او تحت تاثیر دوستان و آدم های اطرافش در محله ای که در آن زنده گی می کرد، فیلمنامه ای نوشت تحت عنوان «خیابان گلوریوزو» که مجموعه ای بود از رفاقت ها، شیطنت ها و زنده گی آنها؛ لئونه بعدها پس از تماشای فیلم «ولگردها» اثر «فدریکو فلینی» این فیلمنامه را به فراموشی سپرد. لئونه، کارش را در سینما با یکی از فیلم های پدرش، «دیوانه سان مارتینز» به عنوان دستیار کارگردان آغاز کرد و سپس در ادامه کار در بسیاری از فیلم های پدرخوانده خود «ماریو کامرینی» و فیلمسازان دیگری همچون «کارمینه کالونه»، «لویچی کومنچینی» و «ماریو بونارد» دستیار کارگردان بود. اما مهمترین اتفاقی که برای لئونه رخ داد، آشنایی اش با «ویتوریو دسیکا» کارگردان بزرگ ایتالیایی بود؛ و اینچنین بخت با سرجیو لئونه یار بود تا در یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینما «دزد دوچرخه» علاوه بر دستیار کارگردانی، در نقش یک کشیش نیز در فیلم بازی کند. همکاری اش با «دسیکا» تجربه گران بهایی بود ، زنده گی لئونه در این زمان دیگر کاملا وقف سینما شده بود، او اینک بهترین دستیار کارگردان سینمای ایتالیا بود. از این رو توجه بسیاری از کارگردان های بزرگ سینما نیز به لئونه جلب شد، همکاری مهم بعدی اش  با فیلمساز خوب دیگری به نام «رابرت وایز» در فیلم «هلن تروآ»، دستیار کارگردانی برای «اورسن ولز» و «رائول والش»، همکاری با «فرد زینه مان» در فیلم «داستان راهبه» و سپس در یکی از بهترین و  مهمترین کارهایش با «ویلیام وایلر» کبیر در فیلم عظیم و باشکوه «بن هور» همکاری کرد. کار با «وایلر» تجربه بسیار ارزنده ای برای لئونه بود، او حالا آنقدر مورد اطمینان بود که «وایلر» فصل مسابقه ارابه رانی را که یکی از به یادماندنی ترین فصل های فیلم «بن هور» است ،به لئونه سپرد! او دیگر نام شناخته شده ای در سینمای ایتالیا بود، لئونه در ادامه کار به فیلمنامه نویسی نیز روی آورد و برای «میکل آنجلو آنتونیونی» فیلمنامه «زیر نشان رُم» را نوشت و سپس فیلمنامه «آخرین روزهای پمپی» را برای «ماریو بونارد» نوشت و حتی نیمی از فیلم را هم خودش کارگردانی کرد. «آخرین روزهای...» یک فیلم تاریخی بود و چون لئونه در ساخت این فیلم نقش بسزایی داشت  از طرف تهیه کننده ها پیشنهاد کارگردانی یک فیلم تاریخی را پذیرفت، نام فیلم «مجسمه غول پیکر رودز» بود؛ یک اثر تاریخی گلادیاتوری که با هزینه ای اندک ساخته شد، فیلم درباره ظهور یک مجسمه غول پیکر است که در بندر رودز بنا می شود، حاکم شهر قصد همکاری با دشمنان را دارد، چند برادر یونانی از قصد حاکم باخبر می شوند و در پی آن فاجعه ای صورت می گیرد. «مجسمه...» نخستین فیلم لئونه در مقام کارگردانی بود، فیلمی کمتر دیده شده که به رغم ضعف هایی که بیشتر در هزینه اندک آن به چشم می خورد، هنوز هم باشکوه و تماشایی است و گذشته از این،فیلم نزد منتقدان نمره قبولی گرفت و فروش بسیار خوبی هم کرد. پس از آن در یک فیلم تاریخی دیگر به نام «سودوم و عموره» با کارگردان معتبری به نام «رابرت آلدریچ» همکاری کرد، فیلم محصول مشترکی بود که البته جزء آثار لئونه محسوب نمی شود، تمام صحنه های جنگی فیلم را لئونه کارگردانی کرد. «سودوم و ...» فیلمی بود که فقط برای پول ساخته شد، نتیجه کار یک شکست واقعی بود، فیلمی ضعیف با داستانی جعلی و در کل ناامید کننده. پس از همکاری با «آلدریچ» لئونه تا سال 1964 فیلمی نساخت. در این دوران وضعیت سینمای ایتالیا بحرانی بود. از یک طرف ساخت فیلم های وسترن در ایتالیا و دیگر کشورهای اروپایی رواج پیدا کرده بود. اما در ایتالیا این فیلم های وسترن در کل بی سروته بودند و توفیقی نداشتند، آنها به «وسترن اسپاگتی» معروف بودند، فیلم هایی به زبان ایتالیایی و با بودجه کم و به دور از قواعد کلاسیک، هجوآمیز و پر از خشونت مفرط؛ این روند فیلمسازی ادامه داشت تا این که در سال 1964، لئونه تصمیم به ساخت فیلمی وسترن گرفت. نام این فیلم «به خاطر یک مشت دلار» بود و در واقع  لئونه آن را پس از تماشای فیلمی از «آکیرا کوروساوا» که «یوجیمبو» نام داشت، کارگردانی کرد. طرح داستانی فیلم جالب است: کابویی تنها و غریبه «با پانچویی بر دوش، کلاهی بر سر، با ته ریش، سیگار برگ بر دهان، صدایی سرد و یکنواخت، با رفتاری مشکوک و به همه چیز بدگمان» وارد شهری می شود، در شهر میان دو گروه جنگی براه است- کابوی غریبه با هر دو گروه ارتباط برقرار می کند و سپس آنها را نابود می کند. فیلم در همان سال به نمایش درآمد و ابتدا در ایتالیا و بعد در اروپا و سپس در دیگر نقاط جهان، مورد استقبال قرار گرفت و با موفقیت چشمگیری روبرو شد، با این فیلم، لئونه به عنوان یک فیلمساز مطرح شناخته شده بود و مهمتر از همه توانست به وسترن های ایتالیایی شاخ و برگی بدهد و این نوع فیلم ها را به عنوان یک ژانر فرعی و خاص وسترن «اسپاگتی» تثبیت کند؛ از طرفی دیگر بازیگر اصلی فیلم «به خاطر...» یعنی «کلینت ایست وود» را به یک ستاره بین المللی تبدیل کرد، همانطور که «کوروساوا» بازیگرش «توشیرو میفونه» را در «یوجیمبو» به یک ستاره بین المللی تبدیل کرد. همینطور فیلم باعث آشنایی لئونه با «انیو موریکونه» شد که او را نیز به یک ستاره تبدیل کرد و از آن به بعد دوست و همکار همیشگی لئونه در تمام آثارش شد. پس از این فیلم، لئونه که اینک خودش نیز به یک ستاره تبدیل شده بود و مردم به خاطر نام اش به سینما می رفتند، دست به کار فیلم دیگری شد. «به خاطر چند دلار بیشتر» در سال 1965، با بازی «کلینت ایست وود»، «لی وان کلیفت» و «جیان ماریا ولونته» ساخته شد. این فیلم درباره دوجایزه بگیر بود که در قلمرو یک یاغی رقابت می کردند؛ این فیلم وسترن نیز با موفقیت های بسیاری روبرو شد و جایگاه لئونه را بیش از پیش بهتر کرد. سپس لئونه در سال 1966، شاهکاری ساخت به نام «خوب بد زشت» که داستان آن در زمان جنگ های انفصال می گذشت و به برخورد یک جایزه بگیر، یک راهزن مکزیکی و یک آدم کش حرفه ای می پرداخت، آنها برای به دست آوردن یک گنج بادآورده تا پای مرگ با هم می جنگند، این بار «ایلای والاک» در کنار «ایست وود» و «لی وان کلیفت» حضور یافت. این فیلم نیز به مانند دو فیلم قبلی و بیشتر از آنها به موفقیت دست یافت و در سرتاسر دنیا با استقبال روبرو شد. لئونه در طول سه سال و با سه فیلم جان تازه ای به کالبد رو به احتضار وسترن دمید؛ او با استفاده از روشی متهورانه، جدید و شخصی و با به وجود آوردن قهرمان جدیدی در فهرست قهرمانان وسترن و با پشت پا زدن به سنت های متعارف سینمای وسترن، به موفقیت های بزرگی دست یافت. سپس لئونه پس از به اتمام رساندن سه گانه اش و با بهره گیری از تجربیات ی که از کارگردانی آنها کسب کرده بود به سراغ وسترن دیگری رفت که آن را در سال 1968 ساخت؛ این فیلم «روزی روزگاری در غرب» نام داشت. او در این فیلم به اوج کار فیلمسازی و کمال بصری اش رسید، لئونه در این وسترن حماسی و عظیم با استفاده از دو فیلمنامه نویس و فیلمساز مطرح «داریو آرجنتو» و «برنادو برتولوچی» فیلمنامه را نوشت و  از بازیگران بزرگی همچون «هنری فاندا»، «جیسون روباردز جونیور» «کلودیا کاردیناله» و «چارلز برانسون» بهره برد. فیلم همانطور که از نام اش پیداست درباره دنیای غرب است، این که چگونه تمدن و قانون «دنیای جدید» جای سنت های قدیم را می گیرد، و قهرمانان قدیم «سینمای وسترن» دیگر جایی در «دنیای جدید» ندارند؛ همانطور که در پایان فیلم نیز به وضوح پیداست، بازیگر زن «کاردیناله» به عنوان یک فرد موثر و سازنده در دنیای جدید باقی می ماند و همچنین عبور خط آهن در آن منطقه به نوعی ورود تمدن را نوید می دهد. و ناگفته نماند که یکی از امتیازهای مهم فیلم، موسیقی جاودانه «انیو موریکونه» است، و بیخود نبود که لئونه درباره موریکونه اینگونه گفت: «نقش موریکونه در فیلم های من بسیار مهم است، او تنها آهنگساز من نیست، فیلمنامه نویس من نیز هست.»

پس از «روزی روزگاری درغرب» لئونه تا 4 سال بعد فیلمی را کارگردانی نکرد تا در سال 1972 دست به کار ساخت فیلمی شد به نام «سرت را بدزد احمق»؛ این فیلمی با شرکت «راد استایگر» و «جیمز کابرن» در نقش های اصلی که قرار بود ابتدا  آن را «پیتر باگدانوویچ» و «سام پکین پا» بسازند و لئونه فقط تهیه کننده فیلم باشد؛ اما در پایان خودش کارگردانی را به عهده گرفت. طرح داستان ایده خود لئونه بود و فیلمنامه را نیز خودش به همراه دو فیلمنامه نویس «سرجیو دوناتی» و «لوچانو وینچستونی» نوشت. موضوع فیلم درباره دو انقلاب است، یکی در مکزیک و دیگری در ایرلند، اما در دل این موضوع دو شخصیت هستند «استایگر» و «کابرن»، دو قهرمان، یک ساده دل روستایی و یک روشنفکر خودخواه، که به طور اتفاقی رفاقتی بین شان شکل می گیرد و سپس درگیر انقلاب می شود، آن دو عقیده دارند که باید به این انقلاب کمک کنند. لئونه در «سرت را بدزد احمق» قراردادهای ژانر را به هجو می گیرد و همینطور با استفاده از دو بازیگر خوب اش، موقعیت های طنزآمیزی را خلق می کند؛ فیلم را در کل می توان درباره یک چیز دانست: رفاقت. پس از این فیلم، لئونه به مدت 13 سال فیلمی نساخت! او همواره بر این عقیده بوده که هیچ وقت نباید برای ساختن فیلمی عجله کرد و باید آن را گذاشت و در موقع مناسبی ساخت. لئونه در طول این  مدت بیشتر وقت خود را صرف تهیه کننده گی فیلم های ایتالیایی و یاری رساندن به کارگردانان جوان ایتالیایی کرد و همینطور در این دوران به عنوان داور در بیشتر جشنواره های معتبر نیز حضور داشت. یکی از مهمترین فیلم هایی که او در این مدت تهیه کرد فیلم «نام من هیچ کس» به سال 1973 بود، کارگردان فیلم «تونیو والری» دستیار سابق و دوست اش بود، با تماشای فیلم به این نکته پی می بریم که این اثری کاملا لئونه ای است! حضورش در سرتاسر فیلم به چشم می خورد؛ در این فیلم، «هنری فاندا» نقش یک اسطوره را بازی می کند و «ترنس هیل» که به یک کاریکاتور شبیه است، او را وارد نبرد عجیبی می کند، هدف کاریکاتور این است که اسطوره را وارد افسانه کند و او را در مقابل یک گروه 150 نفری قرار دهد. این فیلم از یک جهت اثری است که پایان یک عصر را مورد بررسی قرار می دهد و از جهتی دیگر اثری است سرگرم کننده، پر از شوخی های بزرگ و به یادماندنی.

و بالاخره لئونه در سال 1984 آخرین اثر خود و بهتر باید گفت کامل ترین اثرش «روزی روزگاری در آمریکا» را کارگردانی کرد. فکر ساخت این فیلم حتی قبل از «روزی روزگاری در غرب» در ذهن «لئونه» بود. اما او آنقدر صبر کرد و بر روی طرح فیلم فکر کرد تا آن  را در بهترین زمان ممکن بسازد. این فیلم حاصل یک عمر تجربه و کار لئونه در عالم سینماست. لئونه «روزی روزگاری در آمریکا» را با استفاده از پنج فیلمنامه نویس و از روی رمان «اوباش ها» نوشته «هاری گری» کارگردانی کرد. داستان فیلم ابتدا در سال 1968 آغاز می شود، جایی که «نودلز» با بازی «رابرت دنیرو» پس از چندین سال زنده گی ناامید کننده، به نیویورک بازمی گردد. او طی نامه ای که دریافت می کند به مکان گور دوستان سابقش می رود و در آنجا با تعدادی عکس قدیمی مواجه می شود که او را به یاد دوران کودکی اش می اندازد؛ و پس از این داستان فیلم مدام در گذشته و حال در جریان است، از نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری «نودلز» و دوستانش. «روزی روزگاری در آمریکا» فیلمی است درباره «زندگی،رفاقت، خاطره، عشق،خیانت،زمان، رویا؛ و البته فیلمی نمونه در به تصویر کشیدن آمریکا، و خود لئونه درباره فیلم می گوید: این فیلمی است درباره رویای شخصیت نودلز، رویای من از اشباح سینما و اسطوره آمریکا.

سرجیولئونه، مردی از سینما بود، فیلمسازی  غریب، تاثیرگذار، دقیق ، عاشق سینما و فقط در محیط سینما بود.  سبک بصری منحصر به فرد و زیبای لئونه و استفاده اش از صدا «موسیقی»، نماهای کلوزآب و لانگ شات، قاب هایی به یاد ماندنی و به مانند شاهکارهای نقاشی، خالق شخصیت های نو، و... از او یک سینماگر بزرگ و صاحب سبک ساخت. پس از «روزی روزگاری در آمریکا» لئونه قرار بود فیلمی را کارگردانی کند تحت عنوان «۹۰۰ روز لنینگراد» که موضوع آن در زمان جنگ جهانی دوم می گذشت، اما مرگ به او فرصت این مهم را نداد و لئونه در 60 سالگی در زادگاه اش «رم»درگذشت.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

        !Let the Right One In        

یک فیلم ترسناک متفاوت

فیلم «بگذار فرد مناسب وارد شود» محصول سینمای سوئد و به کارگردانی «توماس آلفردسون» یکی از فیلم‌های مهم در سال 2008 است. سالی که به عقیده‌ی من سال پرباری برای سینمای جهان بود و فیلم‌های خوبی در این سال تولید شدند. بگذار فرد مناسب وارد شود در ژانر فیلم‌های ترسناک است، یک فیلم خون‌آشامی؛ اما فیلمی است متفاوت که شباهت به هیچ فیلمی از نوع خود ندارد. این فیلم را می‌توان به لحاظ ساختار خاصی که دارد و فیلمنامه خوب‌اش و همینطور وجود شخصیت‌های جذاب و عجیب و نوع روابط‌شان، یک شاهکار دانست. این فیلم در عین ساده‌گی، خصوصیاتی دارد که اگر حتی مخاطبی به فیلم‌های ترسناک علاقه‌ای نداشته باشد، با تماشای آن، مسلما به فیلم توجه نشان خواهد داد. زیرا فیلمی‌ست جذاب و سرگرم کننده و البته  خوش‌ساخت که به طرز عجیبی با تماشاگر ارتباط برقرار می‌کند! پس قبل از هر چیز، باید به این فیلم، نگاهی غیر از آنچه به فیلم‌های ترسناکی که این سال ها مدام در حال ساخته شدن هستند داشت. بگذار... داستان دو نوجوان است؛ که در یک آپارتمان و نزدیک به یکدیگر زندگی می‌کنند، فاصله‌ی آنها با هم تنها یک دیوار است! یکی از آن‌ها دختری «خون‌آشام» است به نام «الی» که با مردی پا به سن گذاشته زنده‌گی می‌کند. مرد، وظیفه‌ی خودش می‌داند که همیشه برای دختر، با کشتن آدم‌های بی‌گناه خون تهیه کند. اما الی با این حال همواره تنهاست. او شخصیتی‌ست بی‌رحم و خطرناک و البته مرموز که تصویری هولناک از خود نشان می‌دهد، اما مسئله‌ای مهم که در این میان وجود دارد، این است که تماشاگر به شدت تحت تاثیر این شخصیت مرموز قرار می‌گیرد. حقیقت اینگونه است که شخصیت او به دل می‌نشیند و واقعا نمی‌توان او را دوست نداشت؛ شخصیت دیگر داستان پسری است به نام «اسکار» که او هم مانند الی تنها و منزوی‌ست، عجیب و مرموز است و تفکرات شریرانه‌ای در سر دارد. اولین برخورد اسکار با الی در فیلم بسیار دیدنی ست، آشنایی آنها در شب و در فضایی عجیب، وجود برفی که زمین را سفیدپوش کرده، در حالی که اسکار با چاقویی در دست بر درخت ضربه می زند. سپس آمدن ناگهانی الی با آن حرکت زیبای دوربین که او را نشان می‌دهد، دوستی بین آنها صورت می‌گیرد و رفته رفته در طول فیلم فراتر می‌رود و به رابطه‌ای عاطفی تبدیل می‌شود. رابطه‌ای که برای من، یادآور رابطه‌ی بین «وال ای» و «ایوا» در انیمیشن شاهکار «وال ای» است. که این هم باز محصول سال 2008 است. به نظر همین رابطه عاطفی بین الی خون آشام و اسکار است که این فیلم ترسناک را به اثری متفاوت از بقیه‌ی فیلم‌های ترسناک بدل می‌کند و حتی آن را به حد یک ملودرام عاشقانه می‌رساند. این رابطه‌ی عاطفی در صحنه‌ای که اسکار الی را در آغوش می‌گیرد و با او به نوعی همدردی می‌کند، به اوج خود می‌رسد؛ در این صحنه الی به اسکار می‌گوید که آیا از او خوشش می‌آید؟ و اسکار در جواب به او می‌گوید «بله خیلی زیاد!» و الی دوباره می‌پرسد، اگر او یک دختر معمولی نباشد چه؟ اسکار در جوابش پاسخ می‌دهد: چرا این رو پرسیدی؟ اما جوابی نمی‌گیرد و، الی سکوت می‌کند و در ادامه موسیقی زیبایی فضای صحنه را در بر می‌گیرد. این رابطه، در اصل یک نیاز است که هر دو شخصیت فیلم، درگیر آن هستند. اسکار پسری تنها و منزوی است که در برقراری ارتباط با دیگران ضعیف است و شاید دلیلش مشکلی‌ست که در خانواده‌اش وجود دارد. جدایی پدر و مادر از یکدیگر و تاثیرات آن بر روی اسکار خودش دلیلی است بر این ضعف. اسکار حتی نسبت به هم‌کلاسی‌هایش که مدام او را آزار می‌دهند، ضعف دارد و توان دفاع ازخود را ندارد. اما با آمدن الی به زنده‌گی‌اش و ایجاد ارتباط با او مشکلات‌اش تا حد زیادی برطرف می‌شود و این تاثیر را می‌توانیم در صحنه‌ای ببینیم که اسکار، آن توانایی را به دست می آورد که در مقابل هم‌کلاسی‌هایش بایستد و از خودش دفاع کند. او یکی از آن‌ها را به شدت مجروح می‌کند و دراین صحنه، اسکار با دیدن خونی که از گوش هم‌کلاسی‌اش می‌ریزد، لبخندی مرموز می‌زند و احساس قدرت می‌کند. گویی که او نیز یک خون‌آشام است. و این تاثیری است که از دوستی با الی به وجود آمده است و او را به الی نزدیک‌تر کرده است.

بگذار... به رسم فیلم‌های ترسناک، دارای صحنه‌های خشن و ترسناکی نیز هست که باز این صحنه‌ها، به لطف کارگردانی هوشمندانه و دقیق توماس آلفردسون بسیار تماشایی و تازه از کار درآمده است؛ برای مثال می‌توان به صحنه‌هایی اشاره کرد که در استخر شنا می‌گذرند. در اینجا هم‌کلاسی‌های اسکار یک نفر را اجیر می‌کنند تا اسکار را اذیت کند و بترساند، و آن فرد هم اسکار را به زیر آب می‌کشاند و او را تا حد مرگ نگه می‌دارد. اما همان لحظه الی سر می‌رسد و همه را بی‌رحمانه به قتل می‌رساند و یا صحنه‌ای دیگر از فیلم که باید به آن اشاره کرد، صحنه‌ای است که مردی که با الی زنده‌گی می‌کند، برای اینکه هویت‌اش مشخص نشود، روی صورت خود اسید می‌ریزد.

یکی از مهمترین ویژگی‌های فیلم، دو بازیگر کم سن‌و‌سال فیلم است، اسکار و الی در این فیلم، آنچنان حضور قدرتمندی دارند که گویی سال‌هاست تجربه بازیگری دارند. این دو بازیگر نوجوان، به خوبی توانسته‌اند در نقش‌های خود ظاهر شوند، به طوری که کاملا باورشان داریم و درک‌شان می‌کنیم؛ پیداست که کارگردان، مدت زیادی وقت، صرف تمرین با آنها کرده است.

بگذار فرد مناسب وارد شود بر اساس رمانی نوشته‌ی «جان آیویده لیند کوییست» ساخته شد و فیلمنامه هم نوشته خود او است. لازم به ذکر است این فیلم سوئدی، قرار است در هالیوود به کارگردانی «مت ریوز» بازسازی شود.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  ۵ دی ماه ۱۳۱۷ تولد استاد بهرام بیضایی . بزرگ مرد تاریخ نمایش در ایران .

بخشی از فیلمنامه "زمین" اثر "بهرام بیضایی"

اتوبوس و جاده «دنباله/اکنون»

اتوبوس در جاده ی تاریک دور می شود. مردی که روی صندلی طرف دیگر نشسته بود حالا سر جایش نشسته. یاور به دیدن او ترسیده از جا می پرد و به خیال این که اتوبوس بی راننده می رود با زبان بند آمده نگاه می کند؛ راننده قبلی دوباره پشت فرمان است. یاور با دل آسوده می نشیند. هنوز مطمئن نیست.

- یاور  «به مرد کناری» باز داره می ره!

- مرد  یه عمره؛ قبلها با گاری می رفت، حالا با همچین وسیله ای.

- یاور  خوابش نمی بره؟

- مرد  با چشم بسته هم راهشو بلده .

- دُرنا  «به یاور» چرا نمی خوابی؟

- یاور  می ترسم رد بشه. می ترسم جا بمانیم.

- مرد  طوری می گی انگار سلام آباد عروسی خبر کردن.

- یاور  از اون مهم تر.

- مرد  از اون مهمتر توی سلام آباد چی منتظر شماست؟

- یاور  زمین!

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  ۱- چند فیلم پیشنهادی:

 "500 روز تابستان"  «مارک وب»  2009   ***  "در جستجوی اریک" «کن لوچ»  2009

"محدوده کنترل" «جیم جارموش» 2009  ***   "آواتار" « جیمز کامرون»  2009

"روبان سفید" «میشاییل هانکه» 2009

2- بیرون آمد، روی ایوان ایستاد و دوباره مالکِ تنهایی خود شد؛ تپه‌های شنی، اقیانوس، هزاران پرنده‌ی مُرده در ماسه، یک زورق، یک تور ماهیگیری زنگ‌زده، و گاهی چند علامت تازه: استخوان‌بندی یک نهنگِ به خشکی افتاده، جای پاها، یک رج قایق ماهیگیری در دوردست، آنجا که جزیره‌های گوانو در سفیدی با آسمان هم‌چشمی می‌کردند... «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند» نام داستان کوتاهی از «رومن گاری»

3- امروز، سالروز تولد «جین فاندا»

4- و یک تصویر: یادگارهای تاریخ سینما - «سام پکین پا، جیسن روباردز جونیور،استلا استیونز» در "حماسه کیبل هوگ" 1970

 

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو