تبليغاتX
بی خوابی
 
   
     
 
 
 

به بهانه سالروز تولد فيلمساز و منتقد مشهور فرانسوي؛ رنه کلر

حسن نيازي
منبع: تهران امروز


«رنه‌کلر» (rene clair)، منتقد، بازيگر، فيلمنامه‌نويس و کارگردان فرانسوي سال 1898 در پاريس به‌دنيارنه کلر آمد. «کلر» قبل از اينکه به فيلمسازي روي بياورد به‌کار ‌نويسندگي، خبرنگاري و بعد بازيگري مشغول بود. فيلم‌هاي «زنبق زندگي»1921 و «يتيم»1922 از جمله فيلم‌هايي بودند که «کلر» در آنها به ايفاي نقش پرداخت. سپس «کلر» در ادامه فعاليت‌هاي خود علاوه بر بازيگري، به تماشاي فيلم‌ها و مطالعه سينما پرداخت تا اينکه در سال 1922، به عنوان دستيار کارگردان در فيلمي به نام «ناقوس‌هاي نيمه‌شب» حضور يافت و همين امر موجب شد تا توجه او به سينما بيشتر جلب شود و نقطه شروعي باشد براي اولين فيلمش «پاريس در خواب» که در سال 1924 موفق به ساختن آن شد. «رنه کلر» جزو آن دسته از فيلمسازاني بود که کارش را در آغاز دهه 1920 و در اوج دوران سينماي صامت شروع کرد. در اين دوران، آثاري همچون «آنتراکت» 1924، «کلاه حصيري ايتاليايي» 1927 و «دو کمرو» 1928، «کلر» را به عنوان يک کارگردان موفق و مطرح تثبيت کرده بود. «کلر» پس از سپري كردن يک دهه موفق در سينما در سال 1930 نخستين فيلم ناطق خود، «زير بام‌هاي پاريس» را ساخت. اين فيلم داستان ساده‌اي دارد: سه مرد به نام‌هاي «آلبر» خواننده‌اي خياباني، «لويي» دوست آلبر و «فرد» يک گنگستر به يک زن به‌نام «پولا» علاقه‌مند مي‌شوند. در اين ميان رقابتي بين اين سه مرد براي تصاحب «پولا» شكل مي‌گيرد. ابتدا «پولا» به «آلبر» توجه نشان مي‌دهد اما زماني که «آلبر» طي يک اتفاق بي‌گناه به زندان مي‌افتد، «پولا» در غياب او به «لويي» دل مي‌بندد... اين داستان ساده در دل کوچه‌پس‌کوچه‌هاي پاريس با نگاهي طنز و معصومانه در کنار آدم‌هايش - خواننده‌هاي دوره‌گرد، مغازه‌دارها، دزدها و پليس‌ها شکل مي‌گيرد. «کلر» فيلم‌اش را با نشان دادن نمايي از «بام‌هاي پاريس» آغاز مي‌کند، سپس دوربين با حرکتي آرام به «زير بام‌ها» مي‌رود و در خيابان به راه مي‌افتد تا به عده‌اي نزديک مي‌شود که دور يک خواننده دوره‌گرد «آلبر» جمع شده‌اند. «کلر» قهرمان داستاش را معرفي مي‌کند. اين روش شروع در واقع مي‌تواند هم اشاره‌اي به نام فيلم باشد «زير بام‌هاي پاريس» و هم تاکيدي بر نقش آواز و موسيقي در فيلم که تا پايان نيز از آن استفاده مي‌شود؛ به عبارتي ديگر بايد گفت، سرتاسر فيلم را يک ترانه معروف در بر مي‌گيرد که بارها در طول فيلم شنيده مي‌شود؛ شايد بتوان اينگونه برداشت کرد که هدف «کلر» از اين کار، توصيف روح زندگي در زير بام‌هاي پاريس است. همانطور که گفته شد، اين فيلم شروع کار کارگردانش در دوران ناطق است و چون او از يک دوران طلايي پا به يک دوران تازه مي‌گذارد تا حد زيادي به قواعد آن دوران طلايي پايبند است. «کلر» تا جايي که مي‌تواند ديالوگ‌ها را به کمترين حد کاهش مي‌دهد و از آن تنها براي انتقال اطلاعات استفاده مي‌کند در حالي که بيشتر از تصاوير و البته «صداها» استفاده مي‌کند؛ «کلر» اينجا به خوبي با بهره‌گيري از «تحرک دوربين» (حرکت عمودي دوربين در نشان دادن طبقات يک ساختمان) و با استفاده از ترانه و پس‌زمينه موسيقي بر ديالوگ‌ها غلبه مي‌کند. در فصلي از فيلم، پولا، آلبر و لويي درون کافه‌اي، در حال گفت‌وگو هستند؛ ما صداي آنها را نمي‌شنويم اما شاهد گفت‌وگوي آنها از پشت شيشه‌اي (به صورت صامت) هستيم. در صحنه‌اي ديگر از فيلم که بسيار زيبا و موفق از کار درآمده است، (صحنه مشاجره در تاريکي) «آلبر» به خاطر «پولا» با «فرد» گنگستر و دارو دسته‌اش درگير مي‌شود - «آلبر» به تنهايي گرفتار مي‌شود – همزمان با شروع درگيري، يک لکوموتيو از کنار آنها مي‌گذرد، بخار صحنه را در بر مي‌گيرد. در اين ميان «لويي» دوست «آلبر» سر مي‌رسد و با شليک به چراغ روشنايي، صحنه را تاريک مي‌کند و حالا ما فقط صداها را روي تصويري تاريک مي‌بينيم (صداي فرياد، زد‌و‌خورد و رفت‌و‌آمد) که با حالتي طنز و شاعرانه در هم آميخته مي‌شود؛ اين صحنه بسيار زيبايي است که بر استادي «کلر» بر خلق نوآوري‌ها، مهر تاييد مي‌زند! به اين نتيجه مي‌رسيم که فيلم «زير بام‌هاي پاريس» مجموعه‌اي از صداها و تصاوير است که از ريتمي هماهنگ و يکدست سرچشمه مي‌گيرد.


«شخصيت‌پردازي»
فيلم «زير بام‌هاي پاريس»، فيلم شخصيت‌پردازي نيست.«کلر» در فيلمش توجه چنداني به شخصيت هايش ندارد، با شخصيت‌هاي اين فيلم درست نمي‌توانيم ارتباط برقرار کنيم، در طول فيلم با آنها همراه مي‌شويم اما درگير آنها نمي‌شويم. اين شخصيت‌ها به نظر بيشتر «تيپ» هستند، حتي بازيگران اصلي فيلم نيز آنچنان به چشم نمي‌آيند چون تا حد زيادي ساده به نظر مي‌آيند. آنها مانند همه شخصيت‌هاي درون فيلم، دنياي فيلم را تشکيل مي‌دهند.

«حرکت»
نکته ديگري که در فيلم به چشم مي‌خورد، «حرکت» است. «کلر» خودش بارها اشاره کرده که، زيبايي‌شناسي سينما در يک چيز خلاصه شده است؛ «حرکت»، از اين رو مي‌توان حرکت را در بيشتر صحنه‌هاي فيلم مشاهده کرد. در قاب‌هاي فيلم «کلر» همواره حرکت وجود دارد، خيلي کم مي‌توان دوربين را ثابت ديد، اين را مي‌توان از همان نماهاي آغازين فيلم به وضوح ديد.


«تصوير»
در فيلم «زيربام‌هاي پاريس» تصوير بيش از هر چيزي اولويت دارد.
همانطور که گفته شد «کلر» فيلمسازي بود که از همان اوايل پيدايش سينما به کارگرداني روي آورد و کارش را با ساختن فيلم‌هاي صامت آغاز کرد. از همين رو «کلر» به قاعده تصويري بودن سينماي صامت تا حد زيادي اعتقاد داشت. اين نکته را مي‌توان با مشاهده آثارش به وضوح ديد.


«موسيقي و شعر»
يکي از نکات مهم فيلم «زير بام‌هاي پاريس»، که غالب اصلي و شگرد فيلم به حساب مي‌آيد، استفاده از موسيقي و شعر است. مکمل اصلي اين فيلم و حتي در بيشتر آثار «کلر» موسيقي و شعرهايي است که در ايجاد فضاسازي نقش مهمي دارند و همينطور از آنها به جاي گفت‌وگوها و بيان احساسات شخصيت‌ها استفاده مي‌شود.

«طنز»
فضاي بيشتر فيلم‌هاي «کلر»، حال‌و‌هوايي دلپذير و طنزآلود دارد، جداي از فيلم‌هاي کمدي «کلر» در آثار ديگر او نيز مي‌توان شاهد لحظات خنده‌دار بود. در صحنه‌اي از فيلم «زير بام‌هاي پاريس»، (آلبر) خواننده دوره‌گرد در ميان جمعيتي که دور او جمع شده‌اند، متوجه حضور يک جيب‌بر مي‌شود و براي اينکه به او هشدار دهد در اجراي ترانه‌اي که مي‌خواند، تغييراتي انجام مي‌دهد، او ابتدا به لحن صدايش سرعت مي‌دهد وسپس آن را آرام مي‌کند که اين کار را با حالتي طنز انجام مي‌دهد يا در يکي ديگر از فيلم‌هاي «کلر» به نام «ميليون » ( 1930 )در صحنه‌اي از فيلم، عده‌اي بر سر تصاحب يک بليت مشغول دعوا هستند، ناگهان با صداي سوت داور (خارج از تصوير) و تشويق تماشاگران، دعوا به يک مسابقه راگبي تبديل مي‌شود...

«نوستالژي»
نکته ديگري که در آثار «کلر» بايد به آن اشاره کرد، «نوستالژي» است. محتواي اين آثار در نوستالژي ريشه دارد. بيشتر فيلم‌هاي «کلر» رجعت به گذشته هستند و با تماشاي آنها مي‌شود فهميد که «کلر» همواره دلتنگ روزهاي خوش گذشته است. عشق او به «دوران سينماي صامت» و البته به شهر «پاريس» در آثارش به وضوح ديده مي‌شود و دنيايي که «کلر» در فيلم‌هايش به نمايش مي‌گذارد، دنياي زندگي در خيابان‌هاي پاريس است.

 
سينماي «رنه کلر» سينماي ناب و منحصربه‌فردي است. تجليلي شاعرانه از زندگي است، با شادي و خوش‌ها، غم‌ها و تلخي‌ها، عشق و پاريس، با شخصيت‌هايش در فضايي صميمانه، سرگرم‌کننده، هوشمندانه و بي‌نقص.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

                                                     «غار سگ زرد»                                                                 

                                              " همه می میرند ، ولی هیچ کس حقیقتا مرده نیست "

فیلم «غار سگ زرد» (2005)  ساخته "بیمباسورن داوا " محصول ی از سینمای مغولستان است. از این فیلمساز زن، اهل کشور مغولستان - قبل از این، فیلم «داستان شتر گریان» (2003) را دیده بودم که یک بار هم از شبکه 4 سیما نیز پخش شد. برای من که آشنایی چندانی با این فیلمساز و کلا سینمای مغولستان نداشتم، تماشای فیلمی از این سرزمین حقیقتا تجربه لذت بخشی بود. «غار سگ زرد» در نگاه اول  فیلم ساده ای ست، اما در عین حال عجیب و تفکر برانگیز به نظر می رسد. فیلم داستان زندگی یک خانواده کوچ نشین است که در مکانی در ناکجاآباد (گویی قطعه ای از بهشت) به دور از زندگی مدرن شهری و در دل طبیعت وحشی قرار دارند. فیلم از یک طرف به نحوه چگونگی زیستن این خانواده می پردازد؛ (زندگی سنتی با تمام سختی ها) اما تصویری که ما از این خانواده می بینیم، شباهت بسیاری به زندگی واقعی دارد، گویی که اصلا فیلمی در کار نیست! و ما از نزدیک در حال تماشای زندگی یک خانواده هستیم، چنین به نظر می رسد که کسی پنهانی در حال فیلم گرفتن از آنهاست، البته حضور شخصیت ها در فیلم را نادیده نباید گرفت، آنها طوری رفتار می کنند که انگار زندگی واقعی خودشان را بازی می کنند. همین مسئله مهم، که آن را باید در هوش و ذهن خلاق کارگردان ببینیم که قطعا انرژی فراوانی صرف آن شده است، جنبه های مستندی به فیلم می بخشد، از این نظر (مستند) می توان «غار سگ زرد» را  شباهت هایی  به کارهای فیلمساز بزرگ «رابرت فلاهرتی» نسبت داد.

از طرفی دیگر فیلم، بر شخصیت بازیگر کودک، «نانسال» تاکید دارد که محور اصلی فیلم نیز همین کودک است. «نانسال» کودکی باهوش و دوست داشتنی ست که افکار عجیبی بر سر دارد و البته رویاها و آرزوهایی. در صحنه ای از فیلم «نانسال» در حالی که با همبازی هایش مشغول بازی ست به آنها می گوید: اگر در شهر بودم دوست داشتم خانه ام در بلندترین جای شهر باشد! یا اینکه این سوال مدام از زبان «نانسال» شنیده می شود که - آیا اگر کسی بمیرد، دوباره در زندگی بعدی متولد می شود؟- البته جواب این سوال را «نانسال» از مادربزرگ اش می گیرد و به حقیقت آن پی می برد؛ در صحنه ای به یادماندنی از فیلم، مادربزرگ نانسال، در جواب این سوال، از او می خواهد که با ریختن دانه های برنج بر روی نوک یک سوزن، یکی از دانه های برنج را روی آن بنشاند! مادربزرگ این کار را برای «نانسال» امتحان می کند، اما امکانپذیر نیست و «نانسال» می گوید: غیر ممکن است! و مادربزرگ هم به او می گوید: می بینی فرزندم همینقدر هم دوباره متولد شدن به عنوان یک انسان مشکله، برای همینه که زندگی بشری اینقدر ارزشمنده!

نکته مهم دیگر در فیلم، داستان «غار سگ زرد» است. شاید مهم ترین اتفاقی که در فیلم رخ می دهد، سگ ی است که توسط «نانسل» در یک غار پیدا می شود، و او را به خانه می برد، دوست و هم بازی اش می شود؛ ولی پدر «نانسل» با حضور سگ در زندگی اش مخالف است و معتقد است که سگ باید بمیرد، «گویا این حکایت از قدیم در بین این خانواده وجود داشته است» حکایت ی که باز آن را از زبان مادربزرگ فیلم می شنویم: خیلی وقت پیش یه خانواده پولدار توی این سرزمین ها زندگی می کردند- اونا یه دختر زیبایی داشتند - یه روز دختره حسابی مریض شد - هیچ دارویی جواب نداد، پس پدرش تصمیم گرفت از یک مرد دانا کمک بخواد. مرد دانا گفت: سگ زرد عصبانیه، باید اونو دور کنید! پدرش پرسید: آخه چرا؟ اون از ما محافظت میکنه! - مرد دانا جواب داد: این چیزی بود که من باید می گفتم و چیزی که تو باید می دونستی... اما پدر دلش نمی اومد که سگ زرد رو بکشه! اما به خاطر حال دخترش اون باید یه کاری می کرد؛ پس اون سگ رو انداخت توی یک غار که نشه ازش بیرون اومد، هر روز براش غذا می برد، اما یه روز دید که سگ رفته! ولی دخترش واقعا حالش بهتر شده بود... دلیلش این بود که دختره عاشق یک مرد جوان بود و از وقتی که سگ زرد رفته بود - اون دوتا بدون مزاحمت می تونستن همدیگر رو ببینند... اما برای والدین «نانسال» زمانی که «سگ» جان پسر کوچک شان را نجات می دهد، همه چیز برایشان شکل دیگری به خود می گیرد! آنها نگاه شان به سگ، نگاه مثبت ی می شود و متوجه حضور بزرگ او می شوند که سرنوشت او را به نزد آنها کشانده...

«غار سگ زرد» شاهکار کوچکی است از کارگردان «بیمباسورن داوا» که تاکنون فیلم زیادی نساخته است؛ (کمتر از 5 فیلم)، اما قطعا با همین تعداد فیلم استعداد و توانایی خود را در این زمینه نشان داده است؛ وی برای فیلم هایی که ساخته ،  موفق به جوایز بسیاری از جشنواره های معتبر سینمایی شده. شیوه قصه گویی متفاوت، استفاده از نابازیگران و بازی گرفتن از آنها، توجه به سرزمین، فرهنگ و تمدن مردم و نوع زندگی آنها، نگاه مستندوار، و نگاه انسانی به فیلم هایش، او را به فیلمسازی  متفاوت و موفق تبدیل کرده است که قطعا در آینده حرف های زیادی برای گفتن خواهد داشت.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
                                         یک تصویر: "لوکینو ویسکونتی"
                                                                 
             
                                                           ۱۹۰۶-۱۹۷۶ 

نگاهی کوتاه به چند فیلم  ۲۸/۷/۸۸                                             

1- «بر سر بیبی جین چه آمد؟»

رابرت آلدریچ -  1962

Baby Jane

یکی از فیلم های خوب و مطرح  «رابرت آلدریچ» ،  که  نمایشی هول انگیز است از زنده گی  دو خواهر (خواهران هادسن). آنها ستاره های پیشین سینما هستند که اکنون رو به افول رفته اند، در خانه ای با هم زنده گی می کنند که در واقع بیشتر به زندانی شبیه است تا خانه؛ حسادت، آزار روحی و  رفتارهای خشن «بیبی جین» (بت دیویس) نسبت به خواهرش «بلانش» (جون کرافورد) دست مایه اصلی فیلم است. دو بازیگر فیلم، دیویس و کرافورد در یکی از بهترین نقش های سینمایی عمر خود ظاهر می شوند.

صحنه پایانی فیلم، که در آن «حقیقت» آشکار می شود و البته با هنرمندی «بت دیویس» در یادها می ماند...

 

2- «خیابان اسکارلت»

«فریتس لانگ » – 1945

خیابان اسکارلت، یکی از نمونه های شاخص از فیلم های «نوآر» در تاریخ سینمااست، و همینطور شاهکاری به تمام معنا از استاد سینما «فریتز لانگ» به شمار می آید. دنیایی که «لانگ» در این فیلم به نمایش می گذارد، هراس انگیز، غیر قابل اعتماد، و تیره و تار است. فیلم داستان مردی است (ادوارد جی رابینسون) که قربانی این دنیای سیاه می شود... لانگ، با استفاده از ترکیب سایه ها، میزانسن ها، واقع گرایی، روانشناسی، شخصیت پردازی، تیرگی های جامعه، دست به کار بزرگی می زند و در نتیجه اثری ناب را خلق می کند.

 

3-  «دباره نیس» (1932)، «نمره اخلاق صفر» (1933) ، «آتالانت» (1934)

«ژان ویگو»

" نمایی معروف از فیلم ، نمره اخلاق صفر "

شاعرانه، رویایی، واقع گرایانه، تلخ و غم انگیز، غریب، مستند، هنری، سینمای ناب: سینمای «ژان ویگو» سینمای فرانسه...

سینمای «ژان ویگو»

 

4-  «داستان آدل هه»

«فرانسوا تروفو» – 1975

«تروفو» در این فیلم، زنده گی "آدل هه" دختر نویسنده بزرگ فرانسوی «ویکتور هوگو» را به تصویر می کشد. البته فیلم، به بخشی از دوران زنده گی  وی می پردازد، که بیشتر به آرزوهای «آدل هه» برای رسیدن به عشق اش مربوط می شود؛ آدل هه، در زندان علایق و وابستگی هایش گرفتار می شود و همین مسئله او را به ویرانی می کشاند...

یکی از ویژگی های مهم فیلم که بسیار به  چشم می خورد، حضور «ایزابل آجانی» در نقش آدل هه است، در این فیلم بازی عالی و باورپذیری را به نمایش می گذارد.

این فیلم «تروفو» را می توان اینگونه تعریف کرد: عشق ،عشق و عشق...

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

  


    ۱۵/۷/۱۳۸۸

                                                           " کشتی رویاها "

                                                                        

شماره (۴۰۰) ماهنامه فیلم، ویژه "بهترین فیلم های زندگی ما" از شماره های متفاوت ، خاطره انگیز و بسیار دوست داشتن ی چند سال اخیر بود. برای کسانی که سینما بخش مهمی از زنده گی شان محسوب می شود، وجود اینچنین شماره ویژه ای واقعا لازم است . این شماره ماهنامه فیلم  کمی دیر به دستم رسید که البته ارزش صبر کردن را داشت. چند روزی سوار بر کشتی رویاها، به همراه منتقدان سینما و فیلم های عمرشان، لحظات خوب و به یادماندنی سپری شد. در میان این فیلم های برگزیده، فیلم های " مسعود فراستی " برایم جالب بود. فیلم هایی که انتخاب کرده، بیشترشان فیلم های عمر من هم هستند، به نظرم "مسعود فراستی" از بهترین منتقدان سینمای ایران است؛شخصیت خاص ی دارد. اولین باری که او را دیدم، در یک مجموعه برنامه بود که از شبکه ۴ سیما، پخش می شد، برنامه ای به نام "سکانس برتر" که به بررسی صحنه های برتر یک فیلم مربوط می شد. در یک قسمت از این برنامه خوب به یاد دارم که چه با عشق در مورد فیلم "چقدر دره من سبز بود" حرف می زد. از آن روز به بعد برایم شخصیت محبوب ی شد،  دوست داشتم صاحب یک شبکه تلویزیونی باشم تا همیشه "مسعود فراستی" را بیاورم که از سینمای "جان فورد" حرف بزند، برای او آرزوی سلامتی دارم که حق مسلم اوست... و دیگر اینکه آن آرزوی خیالی (هوشنگ گلمکانی) عزیز ، که دنیای باقی هم مثل دوره زندان، مرخصی سالیانه داشته باشد تا بتوانم گاهی به این دنیای فانی بیایم و چند تا فیلم ببینم و برگردم!... و آن فیلم برگزیده (آیدین آغداشلو) " همه فیلم های تام و جری"...

و با سپاس از زحمات  عزیزانی که این کشتی رویایی را ساختند. مسعود مهرابی،بهزاد رحیمیان و...


 یکشنبه  ۵/۷/۱۳۸۸

(تمام عشق ها، به تو ، در تمام زندگی/ به اندازه عشق من به تو، در یک روز نیست!)

"لارنس اولیویر" در "بلندی های بادگیر"

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

                                                 تقدیم می شود به " راهبه/ایتالیا ایتالیا "                         

«سینما پارادیزو» ساخته "جوزپه تورناتوره" شاید کمتر کسی این فیلم  را ندیده باشد! و از آن خاطره نداشته باشد، حتی تماشاگران عادی سینما و یا کسانی که به طور جدی سینما را دنبال نمی کنند این فیلم را دوست دارند! سینما پارادیزو از آن نوع فیلم های نادری ست که می شود به آن نگاه کرد و عاشق سینما شد! همانطور که خیلی ها را عاشق سینما کرد! براستی چه فیلمی می تواند مانند سینما پارادیزو، با این باشکوهی  ادای دین ی باشد  به تمام لحظه لحظه سینما... زنده باد سینما، زنده باد جوزپه تورناتوره، زنده باد سینما پارادیزو، زنده باد ایتالیا ایتالیا...

سینما پارادیزو، اثری ست پر از صحنه های به یادماندنی و تماشایی که انتخاب یکی از آنها به عنوان بهترن، کار آسان ی نیست! اما خب برای این مطلب یکی از صحنه های خوب و به نظرم شاهکار فیلم را انتخاب کردم که خودم به شخصه خیلی دوستش دارم و بارها آن را دیده ام و می بینم! که تقدیم می شود به، راهبه ی عزیز...

در یکی از فصل های فیلم، در شب ی به یادماندی، سینما پارادیزو، "آلفردو" و "توتو"، لحظات شلوغی را سپری می کنند! فیلم ی کمدی در سینما پارادیزو، در حال پخش است، صندلی خالی دیده نمی شود و صدای خنده در فضای سینما پخش شده است! در بیرون از سینما جمعیتی در حال فریاد زدن هستند و از اینکه موفق نشده اند وارد سینما شوند و فیلم را ببیند ناراحت هستند! مردم  که ساعاتی ست معطل شده اند و جایی برای نشستن و تماشای فیلم ندارند، توسط مسئولین سینما، بیرون انداخته می شوند و درب سینماپارادیزو به روی شان بسته می شود!

در همین لحظه، صدای فریاد مردم، توجه آلفردو و توتو را به خود جلب می کند، آلفردو و توتو به طرف پنجره می روند و جمعیت با دیدن آلفردو از او می خواهند که برایشان کاری انجام بدهد تا بتوانند فیلم را ببینند! اما آلفرو ابتدا به آنها می گوید که نمی تواند برایشان کاری انجام دهد و سپس این دیالوگ ها را می شنویم:

آلفردو: این جمعیت نمی خوان یه کمی فکر کنند! نمی دونن چکار میخوان بکنند! (این جمله رو یه نویسنده بزرگ با خشم مطرح کرد)

آلفردو: نظرت چیه که به این دیوونه های کم عقل فیلم رو نشون بدیم؟

توتو: ای کاش می شد! آخه چجوری؟ میشه نشون بدی؟!

آلفرو: می بینم تو هم نمی خوای حرف های منو باور کنی! اینا همه عقلشون به چشمشونه! . حالا بیا بریم...

در این لحظه، آلفرو تصویر را آرام آرام به سمت پنجره و سپس به بیرون می برد...

(توتو، هم آرام آرام تصویر را نگاه می کند که به طرف پنجره می رود)

آلفردو: توتو، برو از پنجره بیرون رو نگاه کن...!

(توتو به طرف پنجره می رود و بیرون را نگاه می کند)

مردم با دیدن تصویر فیلم بر روی دیوار خانه ای که روبروی  سینما پارادیزو است ، شگفت زده می شوند و همه به طرف آن می دوند تا فیلم را ببینند...!

توتو: آفرین آلفردو، آفرین آلفردو...

مردم: آفرین آلفردو، آفرین آلفرو...

و در این لحظه مرد ی که صاحب آن خانه است که تصویر بر روی آن افتاده با شنیدن صدای مردم، بیرون می آید و می گوید:

چه خبر شده! چی شده؟... آها، سینما اینجاست!

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو